دوشنبه روز خسته کننده ای بود . پر از سردرد و حالت تهوع . ولی همه چی خوب پیش رفت
صبح ساعت 7 وسایل رو ریختم تو ماشین . مائده رو سپردم به باباش و رفتم دنبال مامان تا بریم خونه نوین. سر راه نون بربری هم خریدارییم. در زمان حاضر دونفر تمیزکار میان . تا حدود ساعت دو و نیم اونجا بودیم . در زمان حاضر رو مرخصی گرفتم. نمیدونم چرا به تازگی مدام سردرد میگیرم . شاید ضعیف شدم . کمدها و کابینت ها و شیشه ها رو تموم کردن . یه روز دیگه باید بیان. من و مامان و داداشم همونجا ناهارمون رو خوردیم . دو پرس غذا هم برای تمیزکارها گرفتیم. حدود سه و نیم رسیدم خونه و از زور سردرد دراز کشیدم و فیلم میدیدم. مائده رو سپرده بودم به مادرشوهرم و امیدوار بودم تا هفت بخابه. اما زهی خیال باطل . ساعت 4 خانوم کوچولو اومد بالا و دیگه نخابید تا اخر شب. با هم بازی کردیم . تلویزیون دیدیم. ساعت 8 الف میخاست بره باشگاه . حال بد من رو که دید گفت اگه میخای نرم . گفتم نه برو و قرص خوردم و بهتر میشم. اما بهتر نشدم که بدترم شدم . تا ساعت 9 چندبار رفتم سر دستشویی تا بالا بیارم . میخاستم به الف زنگ بزنم برگرده . رفتم تو اتاق مائده و خوابیدم . حواسم پیش مائده بود . انگار فهمیده بود من حالم بده . اروم با خودش بازی میکرد تا ساعت 10 که الف اومد . قارچ و سیب سوخاری تهیهه بود. با ترس و لرز و حمد چند تا لقمه خوردم . مائده شام پلو و مرغ خورد . کم خورد . شاید به خاطر اینکه از ساعت شامش گذشته بود . اخر شب یه جوری خوابیدم که اصحاب کهف هم اینجوری نخوابیدن.
برچسب:
نویسنده: iamthere