صبح ساعت 7 بیدار شدم. لباسا رو انداختم تو ماشین. برنج اب کردم ماهی رو از فریزر گذاشتم بیرون. نیمرو پختم و همه چی رو برای داشتن یه روز خوب اماده کردم. مائده رو اماده و ترو تمیز فرستادمش پایین. عاشق وقتایی هستم که تازه از خواب بیدار میشه. خیلی خوردنیه الف رو راهی کردم و خودم رفتم سرکار. شرکت شلوغ بود و کار زیاد.
ظهر قبل اینکه برسم خونه رفتم افق کوروش. بساط صبحونه برای تمیزکارهای زمان آینده تهیهم و یه چیپس پنیری و چوب شور برای خودم. اخه زمان آینده قراره دو نفر بیان خونه نوین رو تمیز کنن. به محض رسیدن، برنج رو سر چراغ گذاشتم و ماهی ها رو سرخ کردم. مائده خوابش برده بود. برق ساعت 2 رفت. تا ساعت 3 غذا اماده بود. یکم برنج مونده هم داشتم که به تهدیگ برنجی تبدیلش کردم. غذا خوب شده بود. فقط تهدیگم یکمی چسبید. تا چهار خودمون رو مشغول کردیم تا برق بیاد. اما بعد از نیم ساعت مائده بیدار شد و داغ یه خواب دلچسب رو به دلمون گذاشت
عصر به شدت گرسنه بودم. میتونستم یه پیتزا دو نفره رو یه جا بخورم. توی اسنپ فود رولت و شیرینی میدیدم و اب دهن بود که همینجور راه افتاده بود. الف که دید کم مونده خودش رو بخورم رفت شیر و یکم کیک اسفنجی سفارش. منم چایی گذاشتم و دلی از عزا دراوردم. برای شام لوبیا چیتی گذاشتم . الف برای کارش رفت بیرون. منم مشغول جمع اوری وسایل روز بعد و شستن میوه ها شدم. ساعت 9 به مائده شام دادم. الان یه مدته که توی صندلی غذا میشینه و من با قاشق بهش غذا میدم. البته بعد از نیم ساعت بلند میشه و ادامه غذا رو با دست در حال بازی میخوره.
بعد از شام رفتیم پایین و از مادرشوهرم خواهش کردم که زمان آینده مائده رو عصر بخابونه چون من حدود چهار و پنج میام خونه. واقعا دستش درد نکنه. ولی بنده خدا خیلی ناراحته از اینکه ما داریم از پیششون میریم
برچسب:
نویسنده: iamthere