خرید بک لینک

در روز جاری صبح با کمردرد شدیدی از خواب بلند شدم . گفتم برم حمام و یه دوش اب داغ بگیرم شاید بهتر بشه که دیدم نی نی داره به خودش میپیچه و خودش رو از روی تختش پرت کرده سرجای من . برای همین فعلا حمام رو بیخیال شدم و مشغول درست کردن ناهار ظهر شدم . بلدرچین درست کردم . پلو هم از قبل داشتیم و ظهر فقط باید گرمش میکردم . لباسا رو از روی بند جمع کردم و یه سر به نی نی زدم . خانوم کوچولو وسط راه باتریش تموم شده و همونجا خوابش برده . بغلش کردم و گذاشتم سرجای خودش. خوشحال و خندون رفتم حمام . هرچی کردم اب گرم نشد . منم وقت نداشتم که بعدا دوباره بیام . پس با همون اب سرد دوش گرفتم. امیدوارم کمردردم بدتر نشه و سرم هم شوره نزنه. بعد از حمام مشغول شستن لباسای نی نی شدم. الف بیدار شده بود و باید زودتر می رفت . غذام اماده بود ولی لباسای نی نی تموم نشده بودن . به نظرم این خیلی مهمه که بتونی در لحظه تصمیم بگیری کدوم کار مهمتره و باید انجام بدی و کدوم کار رو باید ول کنی و به بعدا بسپاری. اینطوری شد که لباسا رو ول کردم و شتابان نی نی رو اماده کردم . لباس تمیز بهش پوشوندم . موهاش رو فواره کردم و فرستادمش پایین . یه چایی کیک هول هولی خوردم و رفتم سر کار . خوشبختانه در زمان حاضر هم کار داشتم . وقتایی که بیکارم احساس زیادی بودن بهم دست میده. اخر وقت یکم زمان پیدا کردم و پایتون خوندم . باید جدی تر بگیرم و زمان بیشتری براش بذارم.

غذام عالی شده بود . الف و نی نی خوابیدن و من تا ساعت 5 با موبایلم ور رفتم . امروز باید با الف جدی صحبت کنم . چندین بار حرفام رو با خودم مرور میکنم منتظر موقعیت مناسبم . شاید این حرفا باعث بشه تا مدتها با هم سر سنگین باشیم اما یه دفعه برای همیشه است. ساعت 6 برق ها رفتن و الف جاش رو عوض کرد و اومد توی اتاق نی نی . رفتم پیشش . خیلی صحبت کردیم . نمیتونستم بهش نگاه کنم . چشمام همه چی رو لو میدن . بالاخره برق اومد . الف رفت باشگاه و منم یخچال رو ریختم بیرون. به مامان زنگ زدم و یکم صحبت کردیم . نی نی شامش رو مفصل خورد و دل منو پر از شادی کرد. گاهی اوقات حرفهایی که نمیتونم به هیچ کس بگم رو بهش میگم. پیشش گریه میکنم و ازش میخام با دل پاک و کوچیکش پیش خدا واسطه بشه.

2- صحبت

ساعت ده و نیم بود که الف از باشگاه اومد . قرار بود فلافل بگیره اما برق رفته بود و مغازه تعطیل شده بود. یکم حالم گرفته شد اما نشون ندادم . دوتا کیم از پایین اورده بود . به عنوان شام خوردیم. یه دفعه الف به صورت خودجوش گفت چفدر ظرف توی ظرفشویی جمع شده و من میشورم . بهش گفتم نمیخاد بعدا خودم میشورمش اما گوش نداد و آغاز کرد . کور از خدا چی میخاد ؟ دو چشم بینا . خوشحال رفتم پیشش و طرفهای شسته شده رو جابجا میکردم . یخچال رو مرتب کردم و لواشکی که دیروز گذاشته بودم رو صاف کردم . انگار اون حرفها تاثیر بهتری توی روابطمون داشته . نی نی اومده بود پیشم و با هم کوتکوب روی لواشک ها میزدیم . خیلی خوشش اومده بود و غش غش میخندید. گاهی اوقات که زندگی سخت میشه به این فکر میوفتم که شاید بچه دار شدم کار اشتباهی بوده ولی وقتی این خنده ها و نگاه پر از عشقش رو میبینم از فکری که کردم پشیمون میشم .

خدای عزیز و مهربون . تو بهتر از هر کس میدونی من چقدر برای اینکه بچه دار نمیشدم غصه خوردم . به ما سلامتی عطا فرما و روزی ما را افزون کن . که تو روزی دهنده مهربانی

خیلی خسته بودم و حتی نتونستم ورزشم رو بکنم . به زور چندتا ایه قران خوندم و خوابیدم . البته قبلش حفظم رو هم مرور کرده بودم

برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 20:25

صفحه بندی