

یکشنبه از صبح تا ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد . رفتم سرکار . از وقتی بانک ها مشکل پیدا کرده ، کارای شرکت خیلی کم شده . الف اومد دنبالم . به محض اینکه رسیدم خونه، مشغول درست کردن پلو ماهی شدم و همزمان به نی نی هم ناهار میدادم . اکثر روزها فقط از دست خودم غذا میخوره شایدم به این خاطره که من قلق غذا دادن بهش رو بهتر از مامانی هاش بلدم . خودم داشتم کیف میکردم که عین فرفره این ور و اون ور میپرخم . الف هم اب طالبی خنک درست کرد تا گرمای وحشتناک این روزا رو بشوره و ببره .
ناهارم 2/5 اماده شد . خوشمزه شده بود . اما نمیفهمم چرا ماهی هام کاملا سرخ نمیشن و حالت پخته میگیرن ؟ و بدتر از اون چرا به ماهی تابه میچسبن و خورد میشن ؟ بعد از ناهار میخواستیم تا قبل از اینکه برقها بره شیرجه بزنیم در عالم خواب که یه دفعه متوجه یه چیزی روی فرش شدم . بعله اون چه که نباید اتفاق افتاد و فرش نازنینم توسط نی نی نجس شد .
ابکشی یه فرش 9 متری بیشتر شبیه کابوس بود . در نتیجه فعلا صورت مسئله رو کنار گذاشتیم و به خواب عزیز پرداختیم . دو ساعت برق نبود . از گرمای هوا از خواب بلند شدم و روی سرامیک های خونه دراز کشیدم . جای خوشحالی داشت که نی نی تا اومدن برق خواب بود . با الف تصمیم گرفتیم همونجا وسط سالن لگن بداریم و با شلنگ فرش رو اب بکشیم. نتیجه خوب بود و به راحتی از پسش براومدیم. نی نی رو هم فرستادم توی تراس تا بازی کنه . خوشبختانه خیلی گرم نبود و باد ملایمی میومد.
برای شام خاگینه درست کردم . خوشمزه بود و نی نی دوست داشت. یکمی هم ماهی مونده بود که من خوردم . بعد از شام رفتیم پایین . جاریم به هیچ مناسبتی برای نی نی کادو خریده بود . دستش درد نکنه . یعنی منم باید برای بچه اونا همینجوری بی مناسبت چیزی بخرم؟ حالا کو تا بچه دار بشن!! برادر الف زمینش رو فروخته بود تا توی تهران خونه بخره . مامان و بابای الف زیاد خوشحال نبودن . شاید چون با ما مقایسه میکردن . بابای الف با کمک ما زمینمون رو ساخت و الان یه خونه خوب و بزرگ داریم . برادر الف هم زمینش رو فروخت تا توی تهران یه اپارتمان فسقلی بخره. البته باباش معادل پولی که برای ساخت خونه ما هزینه کرده بود رو روی پول زمین برادر الف گذاشت.
خونمون تقریبا اماده است و انشالله دو سه ماه دیگه اسباب کشی میکنیم . باید کارتن هام رو از بالای پشت بوم بیارم و کم کم وسایلم رو جمع کنم.
برچسب:
نویسنده: iamthere


من یه دختر زرنگم .
من انتخاب کردم که سرکار برم . درس بخونم . بچه دار بشم و خونه زندگیم رو اداره کنم . اینا همشون انتخابای منن پس کسی وظیفه ای در برابرشون نداره . پس حق ندارم غر بزنم و به زمین و زمان گلایه کنم که چرا کسی نمیاد کمکم.
ممنونم از الف . از مامان خودم و مامان الف . از همه کسایی که به نحوی کمکم میکنن.
این جملات رو باید هر روز به خودم یاداوری کنم . مخصوصا وقتی خونه به طرز وحشتناکی ترکیده. کوهی از لباسای اتو نشده وجود داره و نی نی یه دونه لباس تمیز هم نداره.
میخواستم اول هفته رو شاد و سرحال و پر انرژی شروع کنم اما با بند لباس دعوام شد و در نهایت بند لباس برنده شد و همه لباسایی که شسته بودم رو خاکی و گل الود کرد. لباسا رو همونجوری وسط تراس ول کردم و در حالی که تو دلم فحش میدادم رفتم لباس بپوشم و برم سرکار. ماشین الف باتریش خراب شده و من این هفته بی ماشینم . الف بیچاره که صدای جیغ من رو شنیده بود خودش همه لباسا رو جمع کرد و توی ماشین ریخت . اینجور وقتا احساس میکنم اون شبیه یه ببعی گوگولیه و من یه شیر خشمگین . تنها کاری که کردم این بود که ماشین رو روی ابکشی تنظیم کردم که تا ظهر کار لباسا تموم شده باشه.
توی شرکت کار زیادی نداشتم. بانکها چند هفته ای هست که مشکل داره و به تبع اون حقوقها ، چک ها و تراکنش های ما هم با مشکل مواجه شده . برادرم اومد دنبالم و من زودتر از همیشه به خونه رسیدم. برادرم خیلی پسر خوبیه اما یه خصوصیتش که منو به شدت نگران میکنه بی اهمیتیش به پوله . منو و خواهرم جوری تربیت شدیم که پول هر چقدر هم که کم باشه ارزش داره و نباید اونو به هدر داد . اما برادرم یه جورایی نقطه مقابل ماست . شاید به خاطر اینکه پسره و اخرین بچه است بابا پول بیشتری زیر دست و پاش ریخته . البته خیلی شدید نیست ولی مثلا منو خواهرم مواظب وسایلمون هستیم که خراب نشه . چیزی گم نشه . سرعتمون مجاز باشه که جریمه نشیم . اما برادرم زیاد براش مهم نیست . اگه چیزی گم بشه یا خراب بشه دوباره میخره . جریمه ماشین هم که انگار نه انگار . بابام همیشه یه مثال میزنه که اگه کسی یه غاز رو بی ارزش بدونه لیاقت اون غاز رو نداره (غاز یه واحد پولی هست از یه تومن کمتره) . من نگرانم که برادرم پولهاش رو هدر بده
وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم بستن بند و پهن کردن لباسا بود . امیدوارم دیگه بندم پاره نشه. بعد یکم از لحظات تنهایی لذت بردم و توی گوشی لش کردم . ساعت 2 برقها رفت . یا حضرت عباس . حالا توی این گرما چطوری 2 ساعت طاقت بیاریم ؟ رفتم پایین . ناهار عدس پلو نذری داشتیم و فوق العاده خوشمزه. اما نی نی دوست نداشت و با گریه و زاری به زور سه چهار تا لقمه خورد. خدا رو شکر بعد از حدود 40 دقیقه برقها اومد و در ارامش نی نی و باباش خوابیدن . من یکم با موبایلم وررفتم (حدود 2 ساعت) به محض اینکه میخواستم یه چرت بزنم نی نی زد زیر گریه و بیدار شد . نمیفهمیدم چشه . در یک اقدام انقلابی نی نی رو فرستادم توی حمام تا اب بازی کنه. خودم هم به بهونه شستن لباس و چادر و ... پیشش بودم . دست اخر هم یه لیف و شامپو و با سلام و صلوات نی نی رو فرستادم بیرون . خدار رو شکر این دفعه گریه نکرد.
برای نی نی سیب زمینی سرخ کردم که همش رو خورد . به مناسبت واریز حقوقها برای خودمون هم غذا سفارش دادیم . یکم از غذای ما رو هم خورد . دیگه 12 شب بود که نی نی رو فرستادم بخوابه . قرار بود خودم بیام پیش الف تا فوتبال ببینیم اما چشم که باز کردم 2/5 نصفه شب بود.
برچسب:
نویسنده: iamthere


امروز از اون روزا بود. از شش صبح شروع کردم به شستن لباسهای مسافرت. شستن لباسهای نی نی خودش یه پروژه جداست. ولی بازم تموم نشد و دو سری لباس دیگه باقی موند. سعی کردم روزم رو خوب شروع کنم. یکمی قران خوندم. ده تا درازنشست رفتم (میدونم کمه ولی برای شروع بهتر از هیچیه). چایی درست کردم و منتظر شدم تا پدر و دختر با ناز و ادا بیدار بشن تا منم برم سرکار. اما الف بیدار نمیشد. یعنی بیدار بود ولی نمیتونست چشمش رو باز کنه. کورمال کورمال بردمش دستشویی تا صورتش رو اب بزنه شاید بهتر بشه. نی نی رو هم با شعر و قلقلک از خواب بیدار کردم و ترو تمیز تحویل طبقه پایین دادم. الف بهتر شد. قرار شد بعدازظهر بریم دکتر و من با نگرانی زیاد رفتم سرکار. از شرکت بهش زنگ زدم و گفت بهتره. اما این خیال راحت دوام زیادی نیاورد و با زنگ مامان موج دیگه ای از طوفان امروز شروع شد.
برادر من هنوز بچه است. نه از نظر سنی بیشتر از نظر فکری. با مامان بحث کرده که من یه کار راحت با درامد زیاد میخام. دیگه چی؟ امر دیگه ای ندارید؟ میخای پا رو پا بندازی و سر ماه در خونه رو بزنن که تق تق تق بفرمایید اینم یه میلیارد حقوق ماهانه شما. بعد با همین طرز فکر زن هم میخاد. به مامان گفتم ولش کن زیاد باهاش بحث نکن. اگه همچین کاری میخاد خودش بره پیدا کنه.
اینو به مامان گفتم و تمام ولی تک تک سلولهای بدنم نگرانشه. کاری هم از دستم برنمیاد. امیدوارم هرچی خیر و صلاحشه براش پیش بیاد.
دو تا طوفان کوچولو هم سرکار پیش اومد. یکی سر بیمه تکمیلی که جواب نمیدادن و اخرش مجبورم حضوری برم دفتر بیمه. یکی هم سر واریز پول. البته این طوفان کوچولوها پیش بقیه بیشتر شبیه یه نسیم ملایم بود. موقع برگشت هم تا سرعتم رو کم و زیاد میکردم یه بوق توی ماشین صدا میکرد. نمیفهمم مال چیه و گیج میشدم. وقتی رسیدم خونه دیدم ماشین قفل نمیشه و این یعنی یکی از درها بازه. همه رو چک کردم. بسته بودن. ولی بازم قفل نمیشد. لعنتی. تمام حرصم رو سر ماشین خالی کردم و در راننده رو چنان محکم بهم کوبیدم که صدای آخ ماشین در اومد. نشد که نشد. در نهایت نا امیدی صندوق عقب رو دوباره باز و بسته کردم و ایندفعه قفل شد. خب خاک بر سر! من که صندوق رو اصلا باز نکرده بودم. چک هم کردم بسته بود. پس چه مرگت بود ( البته الان انقدر قیمت ماشین بالا رفته که باید با احترام باهاش برخورد کرد نکنه یه جاش خراب بشه. ببخشید والاحضرت)
ظاهرا همه چی تموم شد. شب یه ساندویچ مرغ داشتیم که الف خورد منم ساندویچ سوسیس نذری که به الف داده بودن رو خوردم. پول های صبح رو هم با چند تراکنش واریز کردم. همه چی داشت خوب تموم میشد که من یه غلط بزرگ کردم و فکر میکنم خدا احساس کرده دارم مسخرش میکنم
خدایا....خداوندا.... به این بنده گناهکار روسیاه خطاکارت رحم کن.... من غلط بکنم بخام تو رو مسخره کنم. خودت میدونی که همچین قصدی نداشتم. خدایا.... منو با درد و رنج عزیزانم امتحان نکن. خودت میدونی که طاقت ندارم
دوستان عزیز..... اگه اینجا رو میخونید لطفا برای الف و برادرم دعا کنید. به دعای شما محتاجم
برچسب:
نویسنده: iamthere


امروز بر خلاف همیشه مجبور شدم نی نی رو بذارم پیش مامانم. چون مامان الف رفته بودن تهران.
چند وقته که توی شرکت کار خاصی ندارم و اکثر اوقات بیکارم. البته رکود بازار و نبود مشتری هم بی تاثیر نیست. به یک حالت بی انگیزگی تهوع اوری رسیدم.
عصر الف رو فرستادم چمدون رو از زیرزمین بیاره. همینطوری لباسا رو تا نشده انداختم توی چمدون تا سر فرصت مرتب کنم
شب هم برای نی نی سیب زمینی سرخ شده درست کردم.
الف رو فرستاده بودم چند تا چیزی بخره. نگو بانکها مشکل پیدا کرده و دست از پا درازتر برگشت خونه تا پول نقد برداره
بعضی اوقات شک میکنم که تو سر بعضی ها مغز هست یا پِهِن. خدا نکنه این پِهِن مغزها یه مسئولیتی هم داشته باشن.
خدایا.... همواره به ما لطف داشتی و لحظه ای ما را به حال خود رها نکردی. ما را یاری ده و باران رحمت خود را بر ما نازل فرما که تو بهترین یاری دهندگانی.
برچسب:
نویسنده: iamthere


امان از دست این جنگ و مذاکرات که نمیذارن قیمت ها یکم ثبات پیدا کنه .
خونمون رسیده به اخرای کار و فاکتورها از زیر میز اومدن روی میز . باید چندتا سکه ناقابل رو تقدیم کنم . اما با این نوسانات .... . در هر حال که ضرر میکنم اما میخام حداقل مبلغ فاکتورهام جور بشه
نی نی رو چهارشنبه قبل مبخواستم ببرم یه سلمونی جدید . سلمونی قبلی موهاش رو خوب کوتاه نکرده بود. چشمتون روز بد نبینه تا چشمش به اقای سلمونی افتاد انگار تمام خاطرات بدش یادش اومد و زد زیر گریه و حتی حاضر نشد از بغل من پایین بیاد. عذرخواهی کردیم و اومدیم بیرون . اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم و هرجور شده باید نی نی رو از این وضعیت هپلی وار نجات میدادم . این شد که در یک اقدام انقلابی توی حمام به تنهایی دست به قیچی شدم و یا علی . در کل بد نشد . پشتش قشنگ شد ولی کنار گوشاش رو زیادی کوتاه کردم . عیب نداره . یه ماه دیگه برمیگرده به حالت اولش
انشاالله دوشنبه عازم مشهدیم . فعلا تنها کاری که کردم اینه یه لیست بلند بالا نوشتم که جمع کنم . باید یخچال رو هم خالی کنم .
مرگ بر سینک پر از ظرف کثیف
مرگ بر لباسای اتو نشده
مرگ بر تنبلی
پنجشنبه جاری جان با برادرشوهرم اومدن . برای من و الف مشترکا تولد گرفتن و بهمون کادو دادن. یه شومیز قشنگ برای من یه پیراهن هم برای الف . نی نی رو هم از کادو بی نصیب نذاشتن و براش کیف و گل سر خریدن . چیزکیک هم درست کرده بودن و با هزار زحمت از تهرون تا اینجا اوردن. دستشون واقعا درد نکنه.
دختر خیلی خوبیه . یکم کم حرفه . باید بیشتر باهاش صحبت کنم و باب حرف رو باز کنم.
خدایا بابت تمام نعمتهایی که به ما دادی تو را شکر میگویم. خدایا بابت سلامتی که به ما ارزانی داشتی تو را شکر میگویم و از تو مدد میجویم . گره مشکلات ما را با لطف و عنایت خود باز بفرما . هما نا که تو قادر مطلق هستی.
برچسب:
نویسنده: iamthere


سلام
گفت حالت چطور است ؟ گفتمش عالی است مثل حال گل . حال گل در چنگ چنگیز مغول
خداروشکر هنوز زنده ایم . از جنگ جون سالم به در بردیم . از گرونی ها رو هنوز مطمئن نیستم .
توی این مدت بی اینترنتی، اتفاقات زیادی افتاد. خوب یا بد مهم نیست . بالاخره میگذره اما تاثیری که میذاره میتونه ابدی باشه
همچنان سر کار میرم . با خانم دکتر ع دوباره ارتباطم برقرار شده و در حال اصلاح مقاله هستم. بالاخره تونستم تنها رانندگی کنم . سه روز اول هفته که نی نی پیش مامان الف هست خودم میرم و میام .
برادر الف با یه دختر خوب ازدواج کرده و من بالاخره جاری دار شدم . البته هنوز زیاد باهاش ارتباط نگرفتم.
نمیدونم کار الف بالاخره چی میشه . قراره توی خرداد نامه اش رو بررسی کنن . انشاالله هرچی صلاحه اتفاق بیوفته . یه جورایی دیگه میترسم امیدوار باشم
نی نی هم خوبه . الان قشنگ راه میره و 12 تا دندون داره . چند روزه که درگیر یه دندون نیش کوچولو هستیم . ورد زبونش دَدِ هست و کلمه دیگه ای نمیگه . یه وقنایی هم ماما میگه .
شما چطورین ؟
برچسب:
نویسنده: iamthere


چهارشنبه توی یک جمله خلاصه شد. بالاخره دفاع کردم. راحت شدم. هرچند کلی ایراد گرفتن اما به خوبی با نمره 19.75 تموم شد. با یه اقایی اشنا شدم که دانشجوی دکترا بود. یا حرفهایی در مورد کار و... زد که منو به فکر فرو برد.
برچسب:
نویسنده: iamthere


امروز صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم . خواب جالبی می دیدم و دلم میخواست ادامه اش رو هم ببینم. چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم ادامه اش رو تصور کنم . اما باید بیدار می شدم و میرفتم سر کار . نی نی رو اماده کردم و فرستادمش پایین . این روزا چهاردست و پا میره و به هر سوراخی سرک میکشه و هر اشغالی که روی زمین باشه می خوره. همچنان مشغول اماده کردن مقالم هستم از طرفی هم نگران دفاعمم و میخام زودتر پاورش رو اماده کنم و تمرین کنم . اما نمیدونم اصلا چی میخام ارائه بدم . خدا بخیر بگذرونه . الان همه کارام به قبل از دفاع و بعد از دفاع تقسیم شده . میخام برای نی نی تولد بگیرم . باید بعد از دفاعم خونه تکونی اساسی کنم. تولد امام محمد باقر بود و به همین مناسبت شرکت شیرینی میداد. یه شیرینی هم به خاطر یلدا برادرم اورده بود . نصفش رو خوردم و بقیه اش رو بردم خونه.
ظهر ادامه پلو ماهی شب قبل رو خوردیم. یکم خوابیدم . به این نتیجه رسیدم روزایی که بعداز ظهرش میخوابم، شب کارایی بیشتری دارم و روز بعد هم زودتر از خواب بیدار میشم. هر چندکه به جای گوشی بازی باید کتاب بخونم . الف حدود 7 اومد خونه . شام رفتیم پایین و ادامه غذای دیشب رو خوردیم .وقتی میگم مامان الف غذا زیاد درست میکنه یعنی با وجود اینکه دیشب دو نفر به مهمونا اضافه شدن، بازم یکم کوکو و چند قاشق برنج زیاد اومد. بابای الف تمام وسایل برقی خونه رو خریده بود . خیلی هزینه ها گرون شده از اون طرف هم ادارات دولتی مدام هزینه برامون میتراشن . مثلا ما پروانه ساختمون رو گرفتیم پولش رو هم دادیم اما از تامین اجتماعی برامون اخطار اومده که چون گرون شده باید بیست میلیون اضافه بدید . هر چی هم که بهشون میگیم ما سه سال پیش پولش رو کامل دادیم به کله پوکشون نمیره . حالا همین تامین اجتماعی بازی دراورد و حقوق مرخصی زایمان من رو نداد . خدا از سرشون نگذره .
اخر شب هم لباسا رو ریختم تو ماشین. سعی میکنم خونه رو مرتب تر نگه دارم . از قرانم عقب افتادم . ورزشم هم همینطور . امروز که نشد بلکه از فردا شروع کنم .
برچسب:
نویسنده: iamthere


دوشنبه با شب بیداری نی نی شروع شد . انقدر خوابم قطع و وصل شد که صبح مثل مرده متحرک بودم . حتی حال نداشتم چایی درست کنم . همکارم بهم میگفت از چشمات معلومه نخوابیدی . یکم طول کشید تا مغزم لود بشه. شب قبلش برا خودم ارده شیره درست کرده بودم تا صبحونه بخورم . جای نون بربری تپل خالی بود . فاکتورها رو بایگانی کردم . در واقع فعلا فقط به ترتیب تاریخ کردم تا وقتی سیستم وصل شد مهرش رو هم بزنم . از وقتی اومدم این اتاق، هنوز سیستمم وصل نشده . باید به اقای حسابدار بگم .
ظهر غذای دیروز رو داشتیم . به طور کل پلو ماش رو خیلی دوست دارم حالا یا با خرما یا با کدو . نی نی به تلافی شب بیداری، حسابی خوابیده بود. بعد از ناهار هم با هم بیهوش شدیم تا شش بعدازظهر . چند قدم چهار دست و پا میره . الف حدود هشت اومد خونه با دستی پر. اخه یخچال تقریبا خالی شده بود. یکم جمع و جور کردم و شام سفارش دادیم . خیلی گرسنه بودم . به محض اینکه شام نی نی تموم شد سفارش ما هم رسید.
اخر شب اب گرم وصل شد. لباسای فردا رو انداختم ماشین. شب زودتر از همیشه رفتیم برای خواب . اما من خوابم نبرد از طرفی هم باید صبر میکردم تا کار ماشین لباسشویی تموم بشه و لباسا بره و شوفاژ تا فردا خشک شده باشه . تا یک که به خاطر ماشین بیدار بودم . تا دو هم با خودم کلنجار رفتم اما دریغ از یه چرت کوتاه. رفتم سراغ کتاب قورباغه ات را قورت بده و تا سر مقدمه خوندم . بعد خوابم برد . هر چند که یک ساعت بعد با لگدهای نی نی توی صورتم بیدار شدم که شیر میخواست .
برچسب:
نویسنده: iamthere